|
فراری از جاده بریدن آسانترین راه برای رسیدن است
| ||
|
سلام به تمامی دوستان و همراهان همیشگی ام من بعد از ماه ها تلاش و كارو جمع آوری اطلاعات بالاخره سایت : « مهندسی عمران» را درست کردم تا بدانم در رشته ام نیز حرفهایی برای گفتن دارم و خواستم زمانی شما دوستانم این سایت را ببینید که آماده شده باشد هر چند اکثر شما اهل شعر و شاعری هستید و من دستانتان را بوسه باران می کنم برای این همراهی سبزتان که بنده را همیشه با گرمای نوشته ها و نفس هایتان حمایت کردید و نمی دانم چگونه باید جبران کنم این محبتتان را . ولی می خواهم این سایت را نیز ببینید و اگر دوست داشتید لینک کنید و به دیگران معرفی کنید و نقاط ضعف کارم را به من اعلام کنید تا بتوانم با بازوان و ذهن خلاق شما دوستانم و در جهت حمایت های همه گونه ای که شما برایم انجام داده اید به مراتب بالا برسم و افتخار کنم چنین دوستان و یاورانی دارم . نام سایت بنده « مهندسی عمران و معماری» است که تقدیم می کنم به شما و گرمای قلبتان :
[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
دوستان عزیز می خواهم یک کاری کنم که بیشتر از هم در ارتباط باشیم لطفا ای دی های خود را به من بدهید یا ای دی من را اد کنید تا هر وقت که هر کداممان آپ کردیم بتوانیم سریع به هم خبر دهیم . خیلی دوستون دارم برای این همه مهربونی و پشتیبانیتان ممنونم ای دی من : farary_siser [ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 9:42 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
خداي مهربون و صبورم.... يك سال ديگه رو برام رقم زدي...هر چه بود گذشت... ... خداي خوبم... بخاطر تمام لحظه هايي كه منتظرم بودي و نيومدم من و ببخش... بخاطر تمام لحظه هايي كه من و ديدي و من نديدمت من و ببخش... بخاطر تمام لحظه هايي كه برام خوب خواستي و من بد كردم من و ببخش...
ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:12 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
مادر تنها خدایی است که می تونی ببینی، باور کن یادت هست مــــادر؟؟؟
حالا اگر این را متوجه شدی برو ادامه مطلب یک چیز دارم که حتما باید بخونی ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 5:30 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
سر گروهبان پادگان آموزشی رو کرد به گروهان تحت امرش و گفت : یهو یه صدا از بین گروهان به گوشش خورد : [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 5:3 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است و میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 3:0 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم ، نسل خوابیدن با اس ام اس ، نسل درد و دل با غریبه های مجازی ، نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه ،... نسل لایک و پوک از روی قرض ، ... نسل کادو های یواشکی ، نسل خونه خالی و دعوت شام ، نسل پول ماهانه ی وی پی ان ، نسل صف و دعوا ، نسل تف ، وسط پیاده رو ، نسل هل ، توی مترو ، نسل مانتو های تنگ ، نسل " شینیون " زیر روسری ، نسل شرت " play boy " هنگام سجده ، نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ، نسل شارژهای اینترنی ، نسل " copy , paste " ، نسل عکسای لختی در ساحل دوبی ، نسل جمله های کوروش و دکتر ، نسل فتوشاپ ، نسل دفاع از فاحشه ها ، نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ، نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو ! یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم ،بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر ،دنیای ما هم همین طوری بود [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:6 قبل از ظهر ] [ ف ر ب د ]
که با وجود تجاوز فردي و گروهي و اسيد پاشي و گشت ارشاد...!! و مزاحمهاى خيابوني و...!! زور گيري و...!! قتل و هزار خطر ديگه...!! هنوزم تو اين مملکت درس ميخونه...!! ورزش ميکنه...!! رانندگى ميکنه...!! کار ميکنه...!! عاشق ميشه...!! ... اعتماد ميکنه...!! مادر ميشه...!! و به بچش ياد ميده...!! * آدم* باشه...!! [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 4:34 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
گاهی دلم میخواد خودم را بغل کنم ! ببرمش روی تخت خواب بخوابونمش و ملافه رو بکشم روش ، دستم ببرم لای موهاش و نوازشش کنم حتی براش لالایی بخونم ، وسط گریه هاش بگم غصه نخور ((خودم)) جان درست می شه ...! درست می شه ...! اگرم نشد به جهنم ! تموم میشه ...! بالاخره که تموم میشه >>>! و وقتی خودم را خوابوندم برم وسط جانمازم و بیفتم روش و داد بزنم بگم خدا ! خدا !مگر نگفتم من ترک تحصیل کردم چرا داری از من امتحان می گیری . . .!
همه بهانه ها به تو ختم می شوند، تو به تنهایی من . . . ولی با آنکه نمی شود اما زندگی را ادامه می دهم...! مشق هر شبم همین بود و همین . . . چقدر دلم گاهی برای یک خیال راحت تنگ می شود که به او بگویم یکبار هم تو بگو دوستت دارم نترس ... آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید و راستی باید اینجا بگویم در کویر دل عشق زده من چقدر خوب جانان من به این نتیجه رسید که آدمها زود عوض می شوند...آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاه بیندازی و ببین چند دقیقه بین دوستی تا دشمنی ها فاصله افتاده است . . .
و تمام این حرف هایت را مادر چندین بار در ذهن مرور می کنم حرف هایی که بی زحمت بر من جاری کردی و من قدر انرا ندانستم تا با قیمت گزاف زیادی انها را خودم خریدم و اینجاست که می گویم سجده بر خاک زدن زیباست اگر قبله گاه من مادرم باشد [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 7:14 قبل از ظهر ] [ ف ر ب د ]
این که گفتند : " فراموش ات کنم " را فراموش کرده ام! خیالت تخت ...
و من عجیب ؛ به آغوش بین تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام ودارم از سفری می آیم که تو به من گفته بودی : تو این من ها را از خودت منع کن خودت بهتر می دانی من میمرم برای باقی مانده ات و در این هنگام دستانم گره می خورند به کمر تو و خدا هم می داند این عاشقانه ترین پرانتز زندگی منی است که زاده ی زمانی هستم که دقیقا در انتهای هر روز لحظه ایست که نه امروز است و نه فردا و من زاده ی آن روزم که برای همین شدم (هیچ کس) برای تمام فصول سال . . . چقدر جالب بود هر روز در خود بودنو تمام داشته هایت را مانند معلم حضور و غیاب کردن. . .دفتر سرنوشت خویش را باز می کنم و شروع می کنم به حضور و غیاب کردن دلتنگی......حاضر! غم........حاضر ! درد.......حاضر! دوری.....حاضر! عشق.........؟ بلندتر می خوانم......عشق...؟ باز هم نیامده غیبتهایش از حد مجازش دیریست که گذشته اخراجش می کنم!!!! [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 6:29 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
ولی بدان ای جانان من ! که تمام زندگی موفق آمیزم به هنری بود که تو برایم داشتی ولی خود را هیچ وقت هویدا نکردی تا تمام افتخارات نصیب من بشود ولی امید به زندگی من تو بدان و شک نکن زمانی که چمدان امیدم را می بندم یادم نمی رود که خنده ها و بوسه هایت و حتی اندکی از آغوش گرم ات را جا بگذارم و چقدر این هنگام می خواهم رو کنم به آسمان و داد بزنم با صدای بغض آلود :
خدایا !خدایا ! خدای من ... شانه هایت امروز مال من یک آسمان گریه دارد ! این دل من ... آخه خیلی وقته دارم پشت بند خیلی خاطراتم نفس عمیق می کشم تا بعضی از خاطرات که ممکن است چشمم را بارانی کنند رد کنم ؛ آخه انسان ها فکر می کنند همین که نفس گرمی از دهانشان بیرون بیاید زنده اند ولی کسی نمی گوید آهای فلانی از خانه دلت چه خبر ؟ گرم است ؟ چراغش نوری دارد هنوز ؟ از دودکشش دودی بر میایید برای خسته دلان مسافر [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:21 قبل از ظهر ] [ ف ر ب د ]
آره ، آدمیزاد غرورش را خیلی دوست دارد ، اگر داشته باشد ... آن را حتی به امانت نبرید و یا آن را از او نگیرید ضربه اش هم نزنیدش ؛چه رسد به شکستن یا له کردنش ، آدمی غرورش را خیلی دوست دارد خیلی زیاد ، شاید بیشتر از تمام داشته هایش ،دوست می دارد ! حالا ببین اگر خودش... آره خودش ؛غرورش را به خاطر تو نادیده بگیرد ، چه قدر دوستت دارد و این همان نکته است جانان من و من فهمیدم قدر تو را از اینهمه خاموشی که مانند شمع سوختن ات بی صدا بود ولی پرنور که سوختی که من غرورم لکه دار نشود در حالیکه تو غرور نداشته ای در دید این کوته فکران بشری
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:15 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
11:30 شنبه شب: ايرج قادري كارگردان وبازيگر پيشكسوت سينماي ايران دقايقي پيش دارفاني را وداع گفت. اين كارگردان مدتي بود به علت بيماري در بيمارستان مهراد بستري شده بود. اینجانب اين مصيبت را به خانواده اين هنرمند و همه سينما دوستان تسليت مي گويد.
ادامه مطلب [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:1 قبل از ظهر ] [ ف ر ب د ]
ولی دلخوشم به لنگه های در با اینکه کهنه شدند و جیر جیر می کنند خوشحالم به همین ها که حداقل در این دنیایه بی وفایی آنها لنگه هم هستند همینکه از هم دور می شند صداشون کرم می کنه و دوست دارم زودتر در را ببندم شاید بهم رسیدنشون دیگه صدایی نداشته باشد و آنگاه که در را بستم خوشحالم که دیگر صداشون اذیتم نمی کنه ؛ بلکه دیدنشون امید می ده چون مثل بعضی از آدمها نیستند که مانند دوده بمانند آرام و بی صدا بیایند در زندگی ات و آن را سیاه کنند ، نمی دونم مثالشان را دیدی یا نه . . . !!! یا مثال لنگه های دری را دیدی که تنها خودشان شدند ولی برای خودشان دنیایی ،اینها همیشه دلخوشی آدمایی هستند که ساکت سوار تاکسی می شند و تا مقصد از پنجره بیرون را نگاه می کنند آخرشم بدون حرفی ، کرایه را حساب می کنند و میرن اینها همان آدمهایی هستند که خسته و دل تنگن و نباید سر به سرشان گذاشت
سالهاست که معنای این را نفهمیدم "رفت و آمد" یا "آمد و رفت"؟ . . . آدمها می روند که برگردند ، یا می آیند که بروند . . .؟ گاهی اوقات چقدر دلم برای یک خیال راحت تنگ می شود چقدر دلم می خواد یک پیک شراب ناب بریزم و بزنم به سلامتی خودم که اگر با کسی عهدی بستم و با اینکه طرفم پایبند نبود ولی وجدانم راحته که نامردی نکردم حتی وقتی بهم سراب نشان داد از سراب نشان داده شده اش آب خوردم و سیراب رد شدم نگذاشتم به دروغش افتخار کند . . .! و خوشحالم زود فهمیدم کسانی را باید دوست داشته باشم که در زندگیم نقش داشتند نه اینکه نقش بازی کردند . . . [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:3 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
کاش خودم را جایی جای بگذارم و بعد برگردم ببینم که نیستم آخه آدمهای کنارم مثل جمعه می مانند نه فرد هستند نه زوج و پر از ابهامند واسه همین شعارم همیشه این بود هر چه از دست می رود بگذار برود ، چیزی که به التماس آلوده باشد نمی خواهم ! حتی زندگی را ... ولی حالا بیا و بنشین روبرویم و در جواب اینهمه آدم که می گند مردها گریه نمی کنند تو به من این سئوال را جواب بده که این اشک ها از مرد بودن من میریزند یا نامرد بودن تو ...
گاهی دلم از هر چه آدم است می گیرد ؛ گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد ؛ نه به شکل "دوستت دارم" و یا نه به شکل " بی تو میمیرم" . . . ساده خیلی هم ساده شاید مثل : دلتنگ نباش ، امیدت به خدا و فردا روز دیگریست ...یا بهمون بگی ما 2 تا بهم یک عکس 2 نفره بدهکاریم ... [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:58 قبل از ظهر ] [ ف ر ب د ]
دانستم لیوان نیمه خالی نصفش زندگی داده است و در نصف دیگرش زندگی در جریان است و باید از حداقل ها حداکثر ها را ساخت . . . و چقدر افسوس می خورم با تمام درد دلهایم و تمام بی حجابی حرف هایم در برابر وجودت تو ندانستی وقتی از من می پرسی که خوبی و من میگم ای بد نیستم ... یعنی بدم ! آره خیلی هم بدم ... پس نگو خدا را شکر ؛ آخه سکوت که همیشه نشانه رضایت نیست شاید کسی داره خفه میشه پشت یک بغض از یک دل گرفتگی ، از یک سرریزغم شدن و شکسته شدن دلش، آخر دل است دیگر ، شعور اگر داشت نمی گرفت . . .
دانستم مردی که کوه را برداشت اول از سنگریزه ها آغاز کرد و فریاد می زد لذت در راه رسیدن به بالای کوه است نه در قله کوه و اگر به قله رسیدی لبخندت را تقدیم به تمام سنگریزه هایی کن که وجودت را خراشیدند تا مانع شوند که به بالا برسی و اگر لبخند زد بدان کوه در برابر سر تعظیم فرود می آورد وآنگاه تو می توانی بر خواستن هایت ببالی و خود را خوشبخت بدانی چون نه اینکه مشکلی نداشته باشی تو با مشکلاتت مشکل نداشتی ... و خودت را خوشبخترین آدم دنیا بپندار، چون کسی در میان همه آن مشکلات زیر بازویت را گرفت و گفت (بلند شو با هم درستش می کنیم ) این جمله یعنی ته رفاقت و همان دلگرمی که تو به آن رسیدی که اگر دیروز آرزو داشتی دست اتفاق را بگیری تا نیفتد اما امروز فهمیدی اتفاق که بیفتد باز تو زندگی خواهی کرد و اینبار گرمایی در پشت سرت حس می کنی از اینکه یکی فقط برای وجود خودت با تو مانده که می دانی اینبار با او دنیا را به تعظیم وا می داری . . . [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:14 قبل از ظهر ] [ ف ر ب د ]
وبی محبا داد بزنم هی فلانی نردبان هوست را بردار و از اینجا برو با این نردبان دستت به عشق نمی رسد ... عشق بال می خواهد که تو نداری و برای همین بود که همیشه بر خلاف آب شنا کردن و رسیدن برایم مهم بود و این برای تنهاییم همان امید به زندگی بود تا به جایی برسم که دیگران نرفتند گاهی آدم می ماند بین بودن و یا نبودن ، به رفتن فکر می کنی اتفاقی می افتد که منصرف می شوی ؛ می خواهی بمانی رفتاری میبینی که انگار باید بروی ... این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم دارد ...!
پس دیده ام را اصلاح کردم و به خودم گفتم گاهی اگر دوستش داری به خاطرش ماندن را تحمل کن چون رفتن از دست همه بر می آید و چون نمی خواستم رابطه ام را خراب کنم آخه رابطه زمانی خراب میشه که تو ناراحتش می کنی و دیگری آرام اش می کند ....سعی کردم دیده ام آنطور نباشد که دید دیگران است پس پی بردم که گریه آدم ها از ضعیف بودنشان نیست از این است که آنها روزی قوی بودند و چون الان نیستند به حال آن افسوس می خورند . . . [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:48 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
برای دل همسایه نور آرزو کن شاید حوالی دلت روشن تر شود ... همیشه این جمله را به من می گفت و بر درخت پرمحبتش مانند هدیه برگ طلایی بر زمین ,عشقی دیگر راهی من می کرد و من را ره سپار جاده ای بی انتها ولی پر امید می کرد ؛ تا مبادا از حرکتی بایستم و زمزمه زیر لب هایم هدیه ای از او بودکه می گفت زمزمه ات تنها این باشد که امید هنوز زنده است و جان می توان داد تا کور سوی امید روشن بماند برای راه نرفته ای که باید برای رسیدن به دشت پر شقایق آرزو ها طی کرد و اگر در راه چیزی از دست دادم یادم داد به جای حسرت از دست دادنش نگویم (آن را ) از دست دادم بلکه فقط بگویم آن را پس دادم و از چیزی نترسم ( اگر و اگراشتباهی کردم ) آنقدر مردانگی اش را داشته باشم که اشتباه ام را بپذیرم چون حتی به این باور رساند من را که اگر گناه کرده باشی می توان به روشنی رسید اگر بفهمی و جبران کنی چون معتقدم کرد:
گناهی که پشیمانی بیاورد بهتر از آن عبادتی است که غرور بیاورد و تمام اینها به اضافه هزاران حرف می شد توشه در راه سفر به نو جوانی و جوانی و ... و اگر من تمام اینها را به اضافه صبوری مادر داشتم مطمئنم کاملترین انسان دنیا می شوم و آنگاه می توانستم این جمله را در زمان چه غم و چه شادی حل کنم تا که زندگی در من جریان پیدا کند و داد بــــــــــــــــــــزنم شقایــــق را نشانم دهید قصد زندگــــــــــــی دارم [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:39 قبل از ظهر ] [ ف ر ب د ]
یاد آن آموزگار ساده پوش [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:11 بعد از ظهر ] [ ف ر ب د ]
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:43 قبل از ظهر ] [ ف ر ب د ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : sib theme ] | ||