X
تبلیغات
فراری از جاده - شعری از محمد علی گویا

با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد «ولاالضالين» را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يک دم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مايه ی هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بی خبر و بی سر و پا رفتم و شد

«لن ترانی» نشنيدم ز خداوند چو او
«ارنی» گفتم و او گفت «رئا» رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

محمد علی گویا



تاريخ : پنجشنبه سوم مرداد 1392 | 8:38 بعد از ظهر | نویسنده : ف ر ب د |